بی خطر مسابقه کلن هوفنهایم بوندس لیگا آلمان

بی خطر: مسابقه کلن هوفنهایم بوندس لیگا آلمان

گت بلاگز اخبار حوادث اما این آخر بازی نبود, من زن سوم بودم،نه دوم! ، هنگامی که گوشی شوهرم را یک زن جواب داد متوجه خیانت آرش شدم

«آرش» دوست برادرم بود، او را خوب می شناختم و از پرسشها زندگی اش باخبر بودم. چند ماه بعد از جدایی از همسر اولش به خواستگاری ام آمد. خانواده ام او را قبول داشتند

هنگامی که گوشی شوهرم را یک زن جواب داد متوجه خیانت آرش شدم؛اما این آخر بازی نبود/من زن سوم بودم،نه دوم!

عبارات مهم : زندگی

روزنامه کشور عزیزمان ایران زندگی زنی را که شوهرش به او خیانت کرده ، گزارش کرده است.

اما این آخر بازی نبود, من زن سوم بودم،نه دوم! ، هنگامی که گوشی شوهرم را یک زن جواب داد متوجه خیانت آرش شدم

در این گزارش آمده است:

«آرش» دوست برادرم بود، او را خوب می شناختم و از پرسشها زندگی اش باخبر بودم. چند ماه بعد از جدایی از همسر اولش به خواستگاری ام آمد. خانواده ام او را قبول داشتند و می گفتند بعد از نامزدی ناموفقی که داشتم «آرش» می تواند گزینه مناسبی باشد!مراسم خواستگاری و عقد ما در وقت کوتاهی انجام شد و تاریخ عروسی مان را نیز تعیین کردیم. همه چیز خیلی سریع پیش رفت. ولی با اینکه مدت کوتاهی از عقد من و «آرش» می گذشت بیش از حد به او علاقه مند و وابسته شده است بودم. گاهی در روز بیش از 20 بار به او زنگ می زدم یا برایش پیامک می فرستادم.

آن شب شوم هم در منزل تنها بودم که دلم هوایش را کرد. خواستم با او تماس بگیرم ولی ساعت از نیمه شب گذشته بود. جهت اینکه مطمئن شوم بیدار است برایش پیامک باعشق ای فرستادم، خبر ارسال شد. ولی هنوز یک دقیقه هم نگذشته بود که گوشی ام زنگ خورد. تصویر «آرش» روی صفحه آمد. سریع دکمه سبز گوشی را زدم که صدای جیغ و فریاد زن جوانی شوکه ام کرد.

«آرش» دوست برادرم بود، او را خوب می شناختم و از پرسشها زندگی اش باخبر بودم. چند ماه بعد از جدایی از همسر اولش به خواستگاری ام آمد. خانواده ام او را قبول داشتند

او مدام فریاد می زد: «این وقت شب با شوهر من چه کار داری؟…» او حتی اجازه نمی داد من حرف بزنم. بد و بیراه می گفت، آنقدر عصبانی بود که حتی نمی توانستم از خودم دفاع کنم. با شنیدن کلمات آن زن خشمگین، بی اختیار گریه می کردم. باور اینکه «آرش» به من خیانت کرده زیاد شبیه کابوس بود. صبح روز بعد با آن زن در پارکی قرار گذاشتم. سریعتر از ساعت قرارمان خودم را رساندم. هزار فکر و خیال عجیب در سرم بود. با اینکه نمی خواستم خیانت «آرش» را باور کنم ولی دوست داشتم بدانم آن زنی که او به من ترجیح داده چه کسی است.

مانند دیوانه ها راه می رفتم. هر زن جوانی را که می دیدم دلم فرو می ریخت، تپش قلب گرفته بودم. وقت آنقدر کند می گذشت که هر دقیقه مانند یک ساعت سپری می شد. این انتظار طولانی و دیوانه کننده ساعت 11 صبح به آخر رسید.

زن ریزنقش با صورتی ظریف و قشنگ به سمتم آمد. با وجودی که مطمئن نبودم خودش باشد ولی حسی عجیب مرا به سوی او می کشاند. ناخواسته از جایم بلند شدم و به سمتش رفتم. عینک آفتابی زده بود و نمی توانستم متوجه زاویه نگاهش شوم. چند قدمی با هم فاصله داشتیم که پرسید: « شما، «ترنم» هستید؟»با شنیدن نام خودم از زبان او، اشک هایم سرازیر شد. انگار باید باورم می شد که آشیانه خوشبختی ام ویران شده. «شیدا» در بحبوحه اختلاف های «آرش» و همسر اولش با او ازدواج کرده بود. ولی به اصرار «آرش» پنهانی در منزل ای زندگی می کردند.دیگر حرف هایش را نمی شنیدم، به هق هق افتاده بودم. بعد من زن سوم «آرش» بودم… آن لحظات تنها همه اتفاقات، چرب زبانی های «آرش» و وعده و وعیدهایش مانند فیلم از جلوی چشمانم می گذشت و تحمل این درد را برایم سخت تر می کرد.

اما این آخر بازی نبود, من زن سوم بودم،نه دوم! ، هنگامی که گوشی شوهرم را یک زن جواب داد متوجه خیانت آرش شدم

باید کاری می کردم، ما فقط چند روز به عروسی مان مانده بود. بعد از آن نامزدی ناموفق، به هم زدن مراسم فقط آبروی من و خانواده ام را می برد. ولی باید گزینش می کردم؛ زندگی به عنوان زن سوم یا تحمل حرف و حدیث های تمام نشدنی فامیل و اقوام…هنوز اعضای خانواده ام از این ماجرا خبر نداشتند و من هم نمی توانستم درست تصمیم بگیرم. یک روز بعد دوباره زن آرش به من زنگ زد. او هم حالش بهتر از من نبود و حوصله حرف زدن نداشت. تنها چند جمله گفت و قطع کرد: «خانم؛ من تصمیمم را گرفته ام و از «آرش» جدا می شوم.

دیشب همه چیز را به او گفتم و قرار شد ماهانه یک ربع سکه به عنوان مهریه بدهد و از هم جدا شویم…»گناه «آرش» نابخشودنی بود ولی با وجود همه آن اتفاقات دوستش داشتم. آن موقع احساس کردم عالی ترین کار این است که این راز را پیش خودم نگه دارم… مراسم ازدواج مان طبق برنامه پیش رفت و ما زیر یک سقف رفتیم ولی بعد از آن اتفاق، فکر و خیال مانند خوره به جانم افتاده، به همه تلفن ها و خبر های «آرش» مشکوکم. می ترسم آینده من هم مانند دو زن دیگرش شود. شب ها کابوس می بینم و شرایط هر روز برایم سخت تر می شود. نمی دانم چگونه باید از این شرایط خلاص شوم.

«آرش» دوست برادرم بود، او را خوب می شناختم و از پرسشها زندگی اش باخبر بودم. چند ماه بعد از جدایی از همسر اولش به خواستگاری ام آمد. خانواده ام او را قبول داشتند

واژه های کلیدی: زندگی | خانواده | مراسم ازدواج | اخبار حوادث

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs